مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

239

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

رسيده ، بپدرم نيز خواهد رسيد . اگر پدر من امروز هست ، فردا نخواهد بود . و چون پدر من بميرد و من بيرون آمده ، بگويم كه علاء الدين پسر شمس الدين هستم ، كس از من باور نكند و ميگويند كه ما بعمر خود از براى شمس الدين ، پسرى يا دخترى نديده و نشنيده بوديم . آنگاه مال پدر را گرفته ، به بيت المال برند . خدا بيامرزد آن‌كس را كه گفته است : چون مرد بميرد ، مال او برود و زن او را دشمن‌ترين مردمان بگيرند . پس تو اى مادر ، با پدر سخن بگو كه مرا ببازار برده ، از بهر من دكان بگشايد و بيع و شرا به من بياموزد . مادر علاء الدين گفت : اى فرزند ، چون بازآيد ، ماجرا به او بگويم . پس چون شمس الدين به خانه بازآمد ، پسر خود ، علاء الدين را ديد كه با مادر خود نشسته . شمس الدين بزن خويش گفت : از بهرچه اين را از سرداب بدرآورده‌ايد ؟ زن گفت : اى پسر عمّ ، منش نياورده‌ام . و لكن خادمان فراموش كرده ، در سرداب باز گذاشته بودند و من با جماعتى از زنان بزرگان نشسته بوديم كه ناگاه علاء الدين درآمد . پس از آن ، زن شمس الدين ، سخنان پسر را به او گفت . شمس الدين گفت : اى فرزند ، فردا انشاء اللّه ترا با خود ببازار برم . و لكن اى فرزند ، نشستن دكان را ادب و كمال ، شرط است . پس علاء الدين آن شب را از سخن پدر ، شادان بروز آورد . چون روز برآمد ، پدر او را بگرمابه اندر برده و جامهء گرانبهايش بپوشانيد و خود بر استر سوار گشته ، پسر را بر استر ديگر بنشاند و خود از پيش و علاء الدين از پس او روانه بازار شدند . مردم بازار ديدند كه شاه بندر بازرگانان مىآيد و بر اثر او پسرى چون قمر همىآيد . يكى از ايشان برفيق خود گفت كه : اين پسر را بر اثر شاه بندر نظر كن . و عادت بازرگانان اين بود كه چون شاه بندر از خانه ببازار ميامد و در مكان خود مىنشست ، نقيب بازار پيش ميآمد و بازرگانان را فاتحه ميخواند . آنگاه بازرگانان با او برخاسته ، بسوى شاه بندرآمده ، از براى او فاتحه ميخواندند و به مكان خود بازميگشتند . الغرض ، چون شاه بندر در دكهء خويش بنشست ، بازرگانان چنانچه عادت ايشان بود ، پيش او نيامدند و او را